نوشته های پراکنده و روزانه من

راز و نیاز

یا حق

رگ سجده گاهم می زند

قلبم به ریتم رازونیاز می طپد

تن تو سجاده می شود

لب من به صدای بوسه زمزمه می کند

با خدای چشمانت.

می بارد نگاهم

بر تمام پستی و بلندی های تنت

بوی خاک باران خورده می آید

در قحطی آب شیرین زمین

شبنم لب هایت را می مکم

همه دریاها شیرین می شود

فرهاد از کوه پایین می آید

دستم از بالای سینه می لغزد تا بین ران ها

فرهاد لب دریا نشسته است

من هنوز تو را می بوسم.

جمعه ٢۵بهمن ٨۶


نویسنده : من ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ :: ۱۳۸٧/٥/۱۳


دايم الخمر

یاحق

این هم یه کار جدید.در ضمن نادری و سی متری اسم دو تا از خیابان های اهواز هستن.

............................

دایم الخمر شده ام -

مثل چشمانت.

کله ی من و اهواز را بخار الکل گرفته.

نادری بوی الکل می دهد.

چشم های من بوی خیابان های اهواز گرفته.

فیلم - پاسور - کس .

جوانی توی سی متری تمام زندگی را در چنته داشت.

فیلم - پاسور - کس .

قرن بیست و یک است

حلوا که قسمت نمی کنند.

آدم ، سگ و گربه نیست که احساس سرش بشود.

انگولک باز نباشی انگولکت می کنند.

جای فروید توی خیابان های اهواز خالی ست.

از کجا ، خماری چشم های تو هم از شهوت نباشد.

شاید تولستوی راست می گفت

که در زنان هیچ چیزی نیست.

چقدر بی انصاف شده ام.

دایم الخمر شده ام -

مثل چشمانت.

..................................

مهر ۸۶-پادگان دغاغله اهواز


نویسنده : من ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ :: ۱۳۸٦/٧/۳٠


بهانه

پاک شد


نویسنده : من ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ :: ۱۳۸٦/٦/۱٩


حلاليت

پاک شد


نویسنده : من ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ :: ۱۳۸٦/٤/۱٢


پادگان

يا حق

سلام /آموزشيم در عجب شير تموم شد/ادامه ي خدمت بايد برم اهواز/خيلي حرف دارم ولي بي خيال/اين هم يك كار/يه مي ني مال و چند تا داستان كوتاه هم نوشتم/وب داستان را امروز يا فردا با مي ني مال به روز مي كنم فعلا اين وب به روز شه با این اثر.

........................................................................................

كم كم همه چيز را فراموش مي كنم

حتي فروغ چشمان زني

كه در آستانه ي فصلي سرد

روي ديوار اتاقم تكيده بود.

حتي يادم نيست

مگر سينه هاي دختر همسايه چه شكلي بود

 كه فرمشان را دوست نداشتم.

چند شبي ست خوابم نمي برد

و خاطره اي گنگ از غار غار كلاغي در صبح كاذب

يادم را به بازي گرفته.

باز راضي مي شوم

به كاغذي كه بتوانم با غيض رويش تف كنم.

غيژ و ويژ اين تخت

كه غلت مي زند

در خِر و خورِ كلماتْ ميان خلط گلويم

كدام سمفوني احمقانه را تداعي مي كند

كه من سماع مي كنم

با لباس خاكي سربازي –سر تا پا خاكي-

و تكرار مي كنم

سوگند الست را.

اين همه خاطره ي گنگ

در ميان اين كفن پوش هاي يك رنگ لبريز از عقده

كه تيك مي زند

همراه با لحظه هايي كه نمي دانم با كدام سال نجومي بايد شمردش

كه هزار سال است هر ثانيه اش

چگونه زنده مي شود

نامه ي اعمالي كه از هيچ ذره اي فرو گذار نكرده.

هي! صبر كن.

نكند اينجا برزخ است؛

حالا شايد ديگر اينجا، بتوانم خدا را پيدا كنم

تا برينم به سر تا پايش

كه چكه كند از محاسنش

كه بفهمد

چطور از كار افتاده معده ام

براي هضم معجون مضحكش؛

مي خندم به ريشش

كه عمري مرا مسخره كرد

با كيشش.

حالا پات مي شويم.

انا الحق مي گويم.

شده ام مثل خودش

(كه) با اين شعر سر كار گذاشته ام

مخلوقات كون كشم

را

يِ

علامت مفعول را حذف مي كنم

به قاعده ي فضولي نكنيد

مي دانم آنچه را نمي دانيد.

اگر بدانيد چه كيفي دارد

بنشيني فرني بخوري و نگاه كني مخلوقاتت را

كه چگونه براي يك تكه گوشت

دم مي جنبانند برايت.

آن وقت

يكي را هار مي كني و

آن يكي سگ گله

و گرگم و گله مي برم بازي كني

با دختركي بالغ

كه به بهانه ي دكتر بازي

آلتت را مي بويد

و تو هنوز نمي داني

در ذره ذره ي تنِ زن

خدا

چه رمزي نهان كرده

كه توي پادگان از آن محرومي.

هي! صبر كن.

اينجا پادگان است.

.........................................

19/3/86پادگان عجب شير-ساعتي بعد از خاموشي 


نویسنده : من ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ :: ۱۳۸٦/٤/٧


آخرين بار

پاک شد


نویسنده : من ساعت ٤:۳٧ ‎ق.ظ :: ۱۳۸٦/٢/۱


سربازی

پاک شد


نویسنده : من ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ :: ۱۳۸٦/۱/۳۱


سال نو!!!!!!!!!

پاک شد


نویسنده : من ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ :: ۱۳۸٦/۱/۱


دبير کانون داستان نويسان جوان اصفهان اخراج شد

پاک شد


نویسنده : من ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ :: ۱۳۸٥/۱٢/٩


سرمقاله سوشيانت(باد می آيد)

اشاره:این مطلب سرمقاله من در شماره نه ماهنامه سوشیانت است.بهمن ماه.ماهی که تولد هدایت-غزاله علیزاده ُحمید مصدق و مقدم و همین طور بزرگ علوی است.ضمنا شعر آخر مقاله از عبدالعلی عظیمی است.و اما سرمقاله

باد می آید

هميشه مرگش را، به خاطر داشته ام. هميشه به لحظه هاي آخرش انديشيده ام.به خونسردي و آرامشش وقتي تمام درزهاي خانه را پنبه مي گرفته. مانده ام چه بنويسم. راستي اين ماه تولد هدايت است! تولد! انگار هيچ وقت شادي تولد را در مورد او نيانديشيده بودم. تولد براي كسي كه هميشه زنده به گور بوده چه مفهومي مي تواند داشته باشد؟! درستش اين است: بيست و هشت بهمن هزار و دويست و هشتاد و شش سالروز مرگ تدريجي هدايت.

خواستم از تنهاييش بنويسم چهره ي جغد زده هدايت روي ديوار اتاقم با شعر دكتر شفيعي زيرش، براقم مي شود.

گه ملحد و گه دهري و گه كافر باشد

گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد

بايد بچشد عذاب تنهايي را

مردي كه ز عصرخود فراتر باشد

روي تختم مي ايستم.پوستر را به يک حركت از ديوار مي كَنم، يادم نمي آيد قبلا پشت اين پوسترِ بزرگ،

 پنجره اي، نه ، حفره اي بوده.خيلي نزديك به حفره،انگار چسبيده به ديوار اتاقم دختر جواني، نه يك فرشته آسماني، قوز كرده، نشسته زير درخت سروي، با خودش چيزي زمزمه مي كند و خنده هاي خشك و زننده سر مي دهد. دختر، انگار پيرمرد خنزر پنزري باشد، گل هاي نيلوفر پلاسيده دور و برش ريخته شده. وحشت زده فرياد ميزنم،نه يعني مي خواهم فرياد بزنم.شايد صدايم در نمي آيد.شايد هم نمي دانم چه صدايش كنم.

مي گردم تمام بوف كور را توي ذهنم ورق مي زنم.اسمي، نشاني، چيزي، نه نه، ديگر هيچ وقت به او فكر نمي كنم. چون ديگر او با آن اندام اثيري، باريك و مه آلود، با آن دو چشم درشت متعجب و درخشان كه پشت آن زندگي هر مردي آهسته و دردناك مي سوخت و مي گداخت، وجود نداشت. او هم، حتي او هم...

حلق آويز كردن بايد روش غير معمولي براي خودكشي يك زن باشد.نه؟ ولي اين كار از يك نويسنده غير معمول بر مي آيد. بايد عكسش را ببيني تا باور كني اصلا غير معمول نيست كه خودش را در جايي مثل طبيعت شمال از شاخه ي درختي حلق آويز كرده باشد. غربت را بايد در نگاهش ببيني. مي دانم اين سفر ناگذشتني بود ولي تو كه به همسرت نوشته بودي: "دلم نمي خواهد از اين خاكدان بروم، به چند دليل نازك. از مهم ترين هايش، رنگ پيراهن ها و كفش هاي بندي و شيشه هاي عينك توست كه گاهي بخار مي گيرد...جايت خالي است. جاي آن جواني ها كه بين لباس هاي نيمدار هنوز پرسه مي زند..." خيلي جايت خالي است. جاي تو، جاي بزرگ علوي كه چمدانش را سه بار بست. يك بار نوشتش. يك بار سفر كرد. و يكبار براي هميشه...

مصدق با همه تلخيش هميشه پر از اميد است. دست به دامانش مي شوم:

در من اينك كوهي،

سربرافراشته از ايمان است.

من به هنگام شكوفايي گل ها در دشت،

باز برمي گردم

و صدا مي زنم:

"آي!

باز كن پنجره را،

باز كن پنجره را –

-         در بگشا!

"كه بهاران آمد!

كه شكفته گل سرخ

به گلستان آمد!

مي بندم" ...تا رهايي" را.كمي آرام مي گيرم. راستي مي دانستيد حسن مقدم نويسنده "جعفر خان از فرنگ آمده"است!

راستي!   هيچي!   شايد مي خواستم بگويم:

"گل من

خودت را بپوشان

باد مي آيد!"


نویسنده : من ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ :: ۱۳۸٥/۱۱/۱۸