يا حق
سلام /آموزشيم در عجب شير تموم شد/ادامه ي خدمت بايد برم اهواز/خيلي حرف دارم ولي بي خيال/اين هم يك كار/يه مي ني مال و چند تا داستان كوتاه هم نوشتم/وب داستان را امروز يا فردا با مي ني مال به روز مي كنم فعلا اين وب به روز شه با این اثر.
........................................................................................
كم كم همه چيز را فراموش مي كنم
حتي فروغ چشمان زني
كه در آستانه ي فصلي سرد
روي ديوار اتاقم تكيده بود.
حتي يادم نيست
مگر سينه هاي دختر همسايه چه شكلي بود
كه فرمشان را دوست نداشتم.
چند شبي ست خوابم نمي برد
و خاطره اي گنگ از غار غار كلاغي در صبح كاذب
يادم را به بازي گرفته.
باز راضي مي شوم
به كاغذي كه بتوانم با غيض رويش تف كنم.
غيژ و ويژ اين تخت
كه غلت مي زند
در خِر و خورِ كلماتْ ميان خلط گلويم
كدام سمفوني احمقانه را تداعي مي كند
كه من سماع مي كنم
با لباس خاكي سربازي –سر تا پا خاكي-
و تكرار مي كنم
سوگند الست را.
اين همه خاطره ي گنگ
در ميان اين كفن پوش هاي يك رنگ لبريز از عقده
كه تيك مي زند
همراه با لحظه هايي كه نمي دانم با كدام سال نجومي بايد شمردش
كه هزار سال است هر ثانيه اش
چگونه زنده مي شود
نامه ي اعمالي كه از هيچ ذره اي فرو گذار نكرده.
هي! صبر كن.
نكند اينجا برزخ است؛
حالا شايد ديگر اينجا، بتوانم خدا را پيدا كنم
تا برينم به سر تا پايش
كه چكه كند از محاسنش
كه بفهمد
چطور از كار افتاده معده ام
براي هضم معجون مضحكش؛
مي خندم به ريشش
كه عمري مرا مسخره كرد
با كيشش.
حالا پات مي شويم.
انا الحق مي گويم.
شده ام مثل خودش
(كه) با اين شعر سر كار گذاشته ام
مخلوقات كون كشم
را
يِ
علامت مفعول را حذف مي كنم
به قاعده ي فضولي نكنيد
مي دانم آنچه را نمي دانيد.
اگر بدانيد چه كيفي دارد
بنشيني فرني بخوري و نگاه كني مخلوقاتت را
كه چگونه براي يك تكه گوشت
دم مي جنبانند برايت.
آن وقت
يكي را هار مي كني و
آن يكي سگ گله
و گرگم و گله مي برم بازي كني
با دختركي بالغ
كه به بهانه ي دكتر بازي
آلتت را مي بويد
و تو هنوز نمي داني
در ذره ذره ي تنِ زن
خدا
چه رمزي نهان كرده
كه توي پادگان از آن محرومي.
هي! صبر كن.
اينجا پادگان است.
.........................................
19/3/86پادگان عجب شير-ساعتي بعد از خاموشي